یکشنبه / ۴ مرداد / ۱۴۰۵ Sunday / 26 July / 2026
×
این پرچم‌ مقدّس باید همیشه بالا بماند.
«پروژه‌ ی نجات»
  • کد نوشته: 7092
  • ۲۷ فروردین
  • بدون دیدگاه
  • «پروژه‌ ی نجات»

    محکم کمرم را به پُشتی صندلی ماشین تکیه دادم و عضلاتم را رها کردم خودم را سُراندم.
    چندساعت با کفشِ پاشنه‌دار در میدان امام حسن پرچم‌گردانی کرده‌ بودم.
    آخرِشب باد شدید‌تر می‌وزید و شاخه‌های درختان بلند‌تنه‌ی صفائیه تکان_تکان می‌خورد.
    در خیابان‌ باریکِ تیمسار فلاحی صفائیه، چشمم افتاد به ماشین جلویی که پارچه‌ی پرچمش از سرِ چوب بالا آمده بود.
    چندبار بوق زدیم و علامت دادیم ولی مابین شعارها و مداحی‌ها، راننده متوجه نشد که پرچم اُفتاده.
    تَر و فِرز پریدم پائین و با همان کفش‌های پاشنه‌دار وسط خیابان دویدم تا پرچم ایران را برداشتم و همانجا باکمال احترام باز کردم و گرد و خاکش را تکاندم.
    ولی آن ماشین بی‌خبر از غیابِ پرچمش رفته بود.
    نگاه‌مان تیز شد تا آن ماشین را گم‌ نکنیم.
    در فرصت چراغ قرمز، بازهم از ماشین پریدم. با همان کفشها دویدم و آسفالت را کوبیدم تا پرچم را به صاحبش برسانم.
    لبخند همدلانه هم‌وطن و نماندن پرچم روی زمین، به این کمردرد می‌اَرزید.
    باید کمرم را به تُشک بچسبانم تا درد امشب ترمیم شود و بازهم فرداشب بعد از دید و بازدید نوروزی با همان کفشهای پاشنه‌دارم به میدان بروم و چندساعتی پرچم‌ بچرخانم.
    این پرچم‌ مقدّس باید همیشه بالا بماند.

    ✍️ زهرا ملک‌ ثابت (نمایشنامه نویس و داستان نویس)
    فروردین ۱۴۰۵ _ یزد

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *